و اما 4 فروردین 1391 ...
اینکہ من چطور هنوز نفس می کشم بین این همہ شلوغی
و هنوز دست و پا دارم بین این همہ هرولہ
از خواست ِ شخص ِ شماست
کہ من شهید ِ این خیالات و توهماتِ بودن در مسیر توأم...
وگرنه من بی سر و پا کجا و شما کجا ..
آقا مدد...مدد کہ..
قلب من مثل بی قرارﮮ گنجشک خیابان ت
در هواﮮ این شهر با هزاران بدعهدﮮ
روا مباد کہ بیافتد از تپش...
.
.
.
------------------------------
پ.ن: اینکه با امروز می شود 6 روز و من هنوز پایم به یک قطعه خاک نه؛ به یک دنیا دل نرسیده ،
اینکه من دو هفته ست فقط زل می زنم به عکس بابا، به هر چه که یاد بابا ست ..
اینکه من 46 روز است و چشم به دلم هستم که حداقل چند روزی پایبند لبیکش باشد- تا به آنی دعوتم کنند- و هنوز دعوتم نکرده اند ..
همه اش تقصیر خــ و د م ست ..
همش !

پ.ن(1391/2/8):
فقط کافیست اراده کنی فقط برای او باشی به آنی شفایت می دهند ..
شهید معصومی؛ فدای آن یک لحظه ی دیشبت که با یک نگاه شفایم دادی ..

