
شب شده بود؛
میخواست وضو بگیرد.
دستش را در آب کرد؛
سرش را بالا برد و به آسمان و ستاره ها نگاه کرد،به فکر فرو رفت.
صدای اذان آمد.
صبح شده بود...
نگاه کرد.دستش هنوز در آب بود...
" روحی لک الفداء یا مولای یا علی بن الحسین ایها السجاد .."
پ.ن: اگر نام من و مولایم یکی شد، سِرّی ست برایش.
عمریست در پی این سرّم آقا !
هر روز که بیشتر به شما فکر می کنم،بیشتر می فهمم کوچکی خودم را.
آقا شما کجا و من عاصی کجا !

